دو روزه به این دیدگاه رسیدم که پدر و مادر من اینایی نیستن که منو به دنیا آوردن و به قولی بزرگ کردن. قرار نیست یه نطفه تعیین کننده سرنوشت آدم باشه. ایرانی ها از بس مخشون پر شده از اعتقادات مذهبی که از پدر و مادر یه بت ساختن.
یه جور ترس یه جور یه کارایی رو نکردن. فک می کنم استارت مستقل شدن من وقتی شروع شد که برای اتاقم تخت خریدم و بی خیال از غرغرهای بابام. اون زمان گفتم مگه دلت تا حالا چیا میخواسته که هی می خوای به خاطر یه سری بکن نکن ها بزنی زیر دلت؟ پس کی قراره زندگی کنی؟
این که پدر و مادرا هیچ وقت خدا نمیخواستن زندگی کنن و همه چیو از خودشون دریغ کردن و تهش جالبه هیچی هم به ما نرسید مشکل ما نیست.
فمیدم دارم با یه زوج زندگی می کنم که ممکنه گاهی از دست پخت خانم خونه خوشم نیاد. سعی کنم کمتر ایراد بگیرم. از غذای سلف اداره که بدتر نیست؟
فک کن آقای خونه یه آدم غرغروعه که می یاد به زن خونه اراجیف می بافه. اگه این موجود رو از پدر خودت بدونی ناراحت میشی. ولی چون تفکرمو تغییر دادم دیگه داد و بیدادها و بیحرمتیها ناراحتم نمی کنه.
و هزار و یک داستان دیگه که اگه این دو نفر رو از خودم ندونم اعصابم خرد نمی شه انگار دارم تو پاسیو زندگی می کنم که تعداد افراد کمه.
باید بیشتر راجع به این موضوع سناریو بنویسم تا بهتر امادگی پیدا کنم
برچسب:
نویسنده: مینا احمدی